چادری خیس ، لبی خشک ، دلی آزرده
باد آورده به این دشت گلی پژمرده
مادری اهل غم انگیز ترین رفتن ها
مادری خوب تر از خوب ترین ِ زن ها
گل در این دشت خریدار خودش را دارد
عشق دلتنگی دیدار خودش را دارد
ای که دارند نفس جنگل و دریا از تو
چه شد آن شب که بریدند نفس ها از تو
بعد از تو که دنیایی
تنهایی حیدر
اندازه ندارد
چشمش به در افتاد
چشمی که قرار است
تا صبح ببارد
پنهان شدی از شب
آنقدر که ماهی
بارید غم آن شب
از ماه به چاهی
در هوای قدم تو جگری سوخت در آب
پدری گوشه نشین شد ، پسری سوخت در آب
پسر دیگر تو تشنه ی دیدارت بود
کربلا سایه ی افتاده به دیوارت بود
مادر این همه پروانه ی خوشنام تویی
از سر آغاز عیان بود سر انجام تویی
بعد از تو که دنیایی
تنهایی حیدر
اندازه ندارد
چشمش به در افتاد
چشمی که قرار است
تا صبح ببارد
پنهان شدی از شب
آنقدر که ماهی
بارید غم آن شب
از ماه به چاهی

دیدگاه کاربران